رفتم از شهر کرد غمگینت / که به من سالهاست یخ
زده بود
این بیت سید مهدی موسوی - دوست عزیز و شاعری که
به اندیشه هاش نزدیکم و اغلب درگیرش هستم-
در گیرم کرده است چرا که دوستی شاعر و غمگین و شهرکردی و یخ مسلکی دارم که همه عناصر
پیدا و پنهان این بیت را به عاریت از خدا گرفته، باران پرست است و می خواهد با
خورشید جنوب گرمش کنم برایش کمی نور پست کردم افاقه نکرد/ باران گرفت سقف دلم
ریخت توی شهر. این جریان هم پدیده نادری است در نوع خودش.
من مخابراتم
اصلا این روزها همه شاعر شده اند. کافیست یک روز بدقت به حرفهای مردم گوش بدهی مثلن همین چند روز پیش خودم با
چشمهای خودم شنیدیدم که تکنسین مخابرات زنگ آیفن را زد و در جواب صاحب خانه که
پرسید کیه؟ گفت "من مخابراتم" شاعرانه است. یا دختر جوانی در آسانسور بشقاب نیمرو به من تعارف می کند! یا
امروز که می خواستم از چهار راهی در تهران عبور کنم و خواستم فرهنگم را به رخ
تهرانی هایی بکشم که بدون توجه به چراغ عابر پیاده عرض خیابان را طی می کردند. در حدود
10 دقیقه منتظر سبز شدن چراغ عابر ماندم و سبز نشد حدس میزنم خراب بود. همه یا رخداد
شاعرانه اند یا شاعرند.
معرفی کتاب
مری کلیگز در کتاب "درسنامه نظریه ی ادبی" در فصل پسامدرنیسم می گوید درعصر روشنگری
اعتقاد به این است که زبان "ورا پیدا" است یعنی واژها فقط تجسم افکار یا
اشیا هستند و هیچ کارکردی فراتر از این ندارند. پسامدرنیسم نقد "کلان روایت"
ها و حمایت از "خرده روایت"هاست. خرده روایت ها داستانهایی هستند که به جای مفاهیم فراگیر جهان شمول به فعالیت
های کوچک موضعی و اتفاقات محلی می پردازد و جایی دیگر می گوید هر گونه تلاش برای
ایجاد نظم همیشه مستلزم ایجاد همان اندازه بی نظمی است.
و شعر و شعر و دیگر
هیچ
از تو تصویر مات کم دارم خوشنویسم دوات کم دارم
شاعر خوشنویس کم داریم متن های سلیس کم داریم
مثل ابلیس کفش می لیسیم دست خالی دروغ می پیسیم
مشکلی که همیشه مشکل نیست واژه هایی اگر چه خوشگل نیست
"محنت و رنج بی سرانجام است"(1) فکر کردن به شعر این روزا
مشکلم فهم ارتباطات است فهم مشکل خودش مکافات است
روزگارم درست بر عکس است تف به این چیزها که با مکث است
تف به این ابرهای بی غیرت تف به اینـ ترنت و مسنجر و چت
پر شدم پر پر از لجنزاری که تو در متنهام میزاری
تو تو معجون ماست با ماهی گندها میزنی هر ازگاهی
تف به این مساحت آشغال تف به این اوج ذوق
این انزال
طعم اون بوسه هات یادم نیست مزه شصت پات یادم نیست
از تو تصویر مات بسیار است نی ندارم دوات بسیار است
مغز خر خورده ای به من می گفت مزه ی چشمهات شیرینه
از تو تنها سه چیز جا مانده فندکت روی میز جامانده
خنده ات توی دودِ وامانده وَ کمی... نه همین دو تا مانده
محتویات کیف آت آشغال دستمال کثیف آت آشغال
ابروات مونده بود رو موچین گودی گونه هات هی همچین
منتها لحظه هات یادم نیست سرد بودی؟
نه هات؟ یادم نیست
مثل خر توی گاو افتادم از تریپت به Love افتادم
یحتمل اسب می شوم روزی قایقم زیر ناو افتادم
روز اعزام دل به سربازی لعنتی مرز فاو افتادم
سوزنم گیر کرده روی غم گاف دادم به واو افتادم
لیز خوردم به شکل مسخره ای روی صابون Dove افتادم
سعی کردم نگم ولی اینبار مثل بز توی گاو افتادم
نیستی در برابرم دیگر اسب خوبم یه بار بگو عر عر
(1)مصرعی
از دوست شاعرم :عادل سالم
--------------------------------------------------
ساعت 2 نیمه شب تهران - بالاخره بارون اومد - تِک تِک بارون
سیزده
نمی دانم چرا اینهمه به عدد 13 علاقه دارم. همه
جای زندگی ام هست. از شماره شناسنامه ام گرفته تا پدیده های خاصی که روزهای 13 ام
ماهها برایم اتفاق می افتد تا شماره اتاقم در هتل تا آدرس بلوک خانه ام تا سال
تولدم تا روز ماموریتم تا شماره پروازم تا پلاک خودروام حتا در یکی از شعرهام 13
ثانیه خدا شدم همه چیزم پر از 13 است . به روانکاوی لاکانی مراجعه کردم چیزی
دستگیرم نشد جز اینکه "من"
صرفاً یک توهم و محصول ناخودآگاه است که هیچ ربطی به موضوع نداشت. اما گفتم شاید
من ادم منحوس و شادی هستم که عدد 13 را به "بازی" گرفته ام بی آنکه
اراده ای پشتش باشد.
این شعر هم محصول روز سیزدهم است. که واگویه ی آن 70 درصد مسافرانی
است که حین سقوط هواپیما و قبل از برخورد با زمین از ترس می میرند.
فاکر 100
با درود به بنیانگذار این همه
ابر بهانه بی شرفی است
پیچ بی خمی از عصاره ی آب
میدانی برای سرکوب مسافران البرز
کنار لرزه ای که به اندام پام افتاده
نشسته ای و می گویی
اغتـ شاش هوایی است
اوج در ارتفاع کمتر از یک پا
چیز ترسناکی عین خیالت نیست
من از فرآیند
خستگی فلز می ترسم بی سواد!
چه حماقتی کردم
با تو به اوج رسیدم
برای واسازی این
بی نظمی
این بی سر و سامانی
حدس می زنم هر جای هر
کسی لق باشد
پیچ تو سفت است و بو نمی
دهد
به خلبان گفتم صاف تر
بنشین
و این خمیدگی را به "قلم مردانه " ام ربط نده
خندید
گفتم دیوانه ی این زبانــمم
تحت هر عنوان بی پدری
این اشتها باز شدنم در ارتفاع
خودش پدیده ی نادری ست
و به اندازه کافی مهندسی ام را معکوس می کند
در ارتفاع کمتر از یک
پا
بی حواس این پنج گانه
جرات داری هم خلبان باش هم شاعر
#
از چه می ترسی؟
مرگ که از ریدن روی تِِِرد میل سخت تر نیست
13/10/89
الحاقیه
متاسفانه امروز 19 دیماه 89 و درست 6 روز پس از نوشتن مطالب بالا و این شعر لعنتی هواپیمای مسیر تهران- ارومیه سقوط کرد و 70 نفر از 105 نفر مسافر و خدمه آن جان باختند. یعنی حدود همان 70 درصدی که در بالا گفته بودم. تنها تفاوتش این بود که بویینگ بود نه فوکر100 . چقدر جان باختن در این سر زمین آسان است.