مانیــــــــــــــــــا
تازه گیا فهمیدم : نام من کوهی است در اطراف مصر دست من بادی است در اقصی نقاط
صنوبر هنوز مانده که دستاش° را به کی بدهد جوابِ حیرتِ این لحظه را یکی بدهد نگفت با همه ی سالهای من قهر است نگفت با دهنم عاشقانگی زهر است نگفت و رفت به اندوهِ آشنایِ خودش هر آنچه کرده نکرده – ندید - پای خودش مهم نبود که از من مهمتری هم هست کنار هر مردی مردِ دیگری هم هست لحاف و پوشنِ شب را همیشه تا کردم کمر به خدمت هر روزه اش دو تا کردم ملاحضاتی را در رکوع باید کرد علاجه واقعه قبل از وقوع باید کرد که چی؟ که مرغ دلت بی هوا نپرد شب که چی؟ که زخم زبانت به لب نگوید تب سوار من بود و من سوار بر شعرام پیادگی کردم با سرم،
- نه با پاهام - نشست با خودش و با خودش تبانی کرد گلی به سر زد و در باغ نوجوانی کرد به دوره ی قبل از سالهای سگ برگشت شبیه خون از مویرگ به شاهرگ برگشت به آنزمان که پدر موز بود و مادر پیر به لحظه ای که گرفتند بچه را از شیر به لحظه ای که درآورد دختری پستان به خلوتی که مکیدند شیر از لیوان مدرن را به پشیزی فروخت مد را کشت تفنگ را بلعید و به مغز... خود را کشت همین حدود خرابی و پارگی کافیست برای کشفش شبها ستارگی کافیست مقدر است که یکبار هم به کف نرسی به هشت پا برسی به لب صدف نرسی مقدر است که با شب به اوج غم برسم بجای رز به چروک ِ گلِ کلم برسم کنار لانه ی زنبور می کنم وز وز همینه که به صنوبر نمی رسم هرگز به قسمتی از جمعه که در دلت شنبه ست به تپه ای که سراسر سفید از پنبه است نگاه کرد و علف را به لنز مالیدم به شوق پوزه کشید و به شعر نالیدم چقدر ترس قشنگیست توی شب لولو پیاز با یخمک ساندویچ با کوکو یواشکی دستی زد به شانه هاش یکی گلوله را بلعید و به عشق گفت زکی زمستان
. پنهانی
از نظر به نظر عاشق منی اما
نگفته ای چقدر عاشق منی؟ دلیل
علمی اینکه بعد از خوردن غذا با معده ی پر سیگار می چسبه رو پیدا کردم اما هنوز
نتونستم بفهمم صبح که از خواب پا میشی، با معده خالی چرا سیگار می چسبه؟ بعد از
خوردن چای چرا سیگار می چسبه؟ بعد از برگشتن از استخر، بعد از شب شعر، بعد از عصری
با شعر، بعد از انجمن شعر، بعد از خواندن سعدی، بعد از کابوس، بعد از شنا توی
دریا، تو ساحل، سوار کشتی، رو به غروب، پشت به غروب، لب پنجره، بعد از رسیدن به فرودگاه،
بعد از دعوای زناشویی، قبل از رفتن به انجمن شعر، توی هوای ابری و گرفته، توی هوای بارونی، توی جنگل، بعد از برگشتن از باشگاه بدنسازی، توی
ترمینال اتوبوس، وقتی اتوبوس تو پلیس راه می مونه، در زاویه نود درجه با نور، وقتی
داری رانندگی می کنی، وقتی قمیشی و داریوش و چاووشی ترانه می خونن، وقتی فروغ و
شاملو شعر میخونن، وقتی کمرت رو چسپوندی به شوفاژ، وقتی بابای دوستت میمیره، وقتی
خبر های خوب می شنوی، وقتی خیلی ذوق می کنی، وقتی خبرای بد میشنوی، وقتی فیلمهای
خوب هالیوودی می بینی، وقتی مسواک میزنی، وقتی مسواک نمی زنی، چرا چرا سیگار
اینقدر می چسبه؟ تا چشم تو ديديم ، ز دل دست كشيدیم .. لطفا نگذارید صبح بیدار ماند تا من شب را بتوانم ببینم من اما شب خوابیدم و هرگز
صبح را ندیدم. هنوز هم نمی دانم به معنای حقیقی شاعرم و با کلمات درگیرم یا مهندسم
و با این تجهیزات. هنوز نمی دانم زنده ام چه رسد به اینکه جوان باشم. لطفا نگذارید مانیا نام من نیست نام فرزند من هم نیست نام پدرم هم نبوده. خیلی
بخواهیم خوش بین باشیم تنها از حروف آن یا از واج آرایی ش یا حتا ممکن است از
معنای نزدیکش به خودم خوشم بیاید. همین شاید هم روزی کتابی به این اسم چاپ نکردم فقط لطفا مرا به این اسم صدا
نزنید. لطفا نقطه نگذارید. نگذارید از این ویران تر، باد بیاید و ابرها از پشت به هم سابیده شوند.
گل نفرستید، خار نفرستید، علامت سوال و تعجب و اسم مستعار نفرستید. تنها مرا تنها بگذارید ... قسمتهایی که نمی گذرند بزرگ تر از من یا مساوی از من جهنمی که با یک فقط... آغاز می شود وسوسه ای در قطع جیبی برای یادآوری آن لحظه که دستت بسته است و به دهانت تجاوز می کنند سیگار نیمه شب زیر برفک تلویزیون به تاریکی خانه می چسبد فقط من باشم و اتاقی از بی
حواسی حواسی از سمت چپ زندگی از قسمتهایی که نمی گذرند یا فرو نمی روند در لحظه هایی که همه چیز برعکس است خوابت می آید تلویزیون می بینی وقت گرسنگی می خوابی و وقت معاشقه خیره به جایی خلاصه ی این همه سال را... چه معنایی می تواند داشته باشد راست راست ایستاده وسوسه لمس انگشت کوچکش بین اینهمه عضو پیوسته در جدال با خوی انسانی ات با همان دست در آستین خزید و به قسمت حساس زندگی فشار آورد اشاره من اما به سمتی بود که فقط سه نقطه بود و دیگر هیچ نبود همین بیداری مزمن همین من مرموز بی ملاحظه بزرگتر مساوی خودم بودم و مشخصاً به نوجوانی ام مربوط است که نمی توانم از خشم سینه ام سرپیچی کنم عابد اسماعیلی بهمن91 آنچه در زندگی تو بی تاثیر است و آسیبی به تو نمی رساند ممکن است به
مرگ من منجر شود. نامه به پدر / فرانتس کافکا ز ناسپاسی
ما بسته است روزن دل خدای گفت که انسان
لربه لکنود مولانا انسانهای نا سپاسی را می شناسم که دلی ندارند که روزنی داشته
باشد. اما دائم ناسپاسی می بینند از همان دریچه بسته. دریچه ای که بسته باشد دیگر
دریچه نیست. سر پر غرور
از تحمل تهی حرامش بود تاج
شاهنشهی ندیدم چنین دیو
زیر فلک کز او میگریزند چندین ملک سعدی انسانهای مغروری را دیده ام که غرور کورشان کرده است در حالیکه
چشمی نداشته اند. "کور دل کوردست کورپا کور گوش کور لب کور مو" ها از
این قبیلند. گو رمقی بیش نماند
از ضعیف چند کند صورت بیجان
بقا سر نتوانم که
برآرم چو چنگ ور چو دفم پوست
بدرد قفا سعدی انسانهای ضعیف زیادی را می شناسم که دوست دارند معجزه کنند و
ضعفشان در چشم دیگران با استحاله 180 درجه
ای قدرتشان را نشان دهد. بر عکس انسانهای قوی کمی هستند که دوست دارند ضعیف باشند
و همین. شاه فرعون و چو
هامانش وزیر هر دو را نبود ز بدبختی
گزیر پس بود ظلمات بعضی
فوق بعض نه خرد یار و نه
دولت روز عرض مولوی انسانهای بدبختی را می شناسم که وقتی از نگاه دیگران می شنوند
که چقدر خوشبختید واقعا گمان می کنند خوشبختند. همین که گمان می کنند خوشبختند پس
خوشبختند. اگر خوشبختند پس مشکل چیست؟ اگر مشکلی نیست پس به قول محمد محمدی خوشبخت
کیست؟ هزار سال بقا
بخشدت مدایح من چنین نفیس متاعی
به چون تو ارزانی حافظ انسانهای خوبی هم دیده ام که در چشم عوام خار و محقرند و در گوش خواص بانگ نوشانوش مهربانی اند. همه اینها بعلاوه چیزها و خیلی ها و آنها و غیره های زیادی را دیده ام
هرچند: تو آن دریچه بازی که باد بازش کرد/علیرضا عاشوری انسانِ موثق مشخص است که انسان برای غرق نشدن به کاه روی آب هم چنگ می زند اما معلوم نیست کاهی روی آب باشد درست در لحظه ای که باد می آید مشخص است که انسان برای له نشدن پا روی هر خاطره ای می گذارد اما معلوم نیست استخوانی برای شکستن باشد درست در لحظه ای که درد را رد می کنی انسان ای انسان مغرور زمانی را به خاطر بیاور که پستان مرگ را می مکی مکنده در مصاف یاس رونده در رکاب شکست انسان ای انسان موثق یقینی در کار نیست اما پیش از آنکه کاه بگوید یقینا وعده ی غرق شدنت را صاحبان کتاب و حافظان سر داده اند. ما نیز از توایم خرداد نود و یک شاید تا کنون برای شما هم اتفاق افتاده باشد که مجبور باشید کلماتی را
از زندگی تان حذف کنید که مدام بر زبان داشته اید. حتا مجبور بوده اید این کلمات
را از فیلمها داستانها رمانها شعرها و حتا کتابهای قصه ی کودکانتان حذف کنید،
نخوانید، نبینید و به زبان نیاورید و مثلا به جای آن بگذارید "خاله" اما
وقتی فرزندتان دچار توهم می شود و می گوید : کیه کیه در میزنه، در را باز می کند و
خودش به خودش می گوید نه کسی نیست... باید از این انتظار بی پایان دلتان بلرزد و سالها
از درون گریه کنید اگر که سنگ تسخیرتان نکرده باشد. وقتی می توان برای خوراک دام و طیور شرکتی را ثبت کرد یقینا می توان
برای خوراک شعر هم شرکتی داشت که بلا و عشق
بخرد درد و دود بخرد رنج و بیماری و عشق و عصیان و دروغ و خیانت و تحقیر وعشق
و کلمه و شهوت و شور و زیبایی و عشوه و غرور و صلابت و عشق و شکوه و موارد دیگر را
بخرد جمع کند بریزد توی هاون سر بکوبد له کند بریزد توی الک دل و چکیده شود از
انگشت و شعر شود بعد بدهد به خوردِ مخاطب. حالا "تر" انگیزد یا خشک مهم نیست. ثبت این شرکت سالها معطل اسم است.
اسمش را چه بگذارم که ثانیه ای بعد پشیمان نشوم... نخورد شیر نیم خورده ی سگ ور بمیرد به سختی اندر
غار تن به بیچارگی
و گرسنگی بنه و دست پیش سفله مدار گر فریدون شود به نعمت و ملک بی هنر را به هیچ کس مشمار سعدی بزرگ برای "هومن" فرزندی که: "زخم او
رشد می کند به درون"* دل من مشت می زند به سرش سر من ضربه
می زند به دری پسری بغض کرده در بغلم بغلِ بی نهایتِ
پدری ساندویچ نخورده ی سردی می گذارم
کنار مبلی گرم مبل آرام لیز
خورد رسید به
تقلای خسته ی کمری اوپن آشپز به خانه نرفت رفتنِ کتری
از بخار زنی کمترین دکتری که دید نوشت پوشکش
مانده لای شعر تری پوشش مبتذل برای غزل شک به روز ابد به بودِ ِ ازل تف به ابروی خرس ِ خانگی ات جفت جفتک زده به سطل عسل من اگر می زنم ترا با شعر تو اگر می زنی مرا با سنگ... "گربه شیرست در
گرفتن موش لیک موش است در مصاف
پلنگ"** پسرم درد می کند زانوش زیر آکواریم زبانه کشید توی شعله دو برگ نقاشی که نبود از گلایه هیچ اثری اژدهاهای قرمزش در خواب با گلایدر
به پله ها خندید خواست با بوس و در عمل کابوس گفت باید "جهان" را
برام بخری می روم با پیاز گریه کنم یخ من آب
می شود به درک مثل فرق شکوه اشک ومنی است فرق بین یتیم و بی پدری دست بی رحم شک پدر را کشت پای بی
زخم مبلها شل شد اطلاعات مغز من را خورد در به در
خورد و گفت در به دری # بغض بی نهایتش یک شب ناگهان در سه سالگی ترکید هومنِ بی
قرار من فهمید که "جهان"ش هنوز کامل نیست... *پ ن1 : "زخم ما رشد می کند به
درون" سید مهدی موسوی ** پ ن 2 سعدی بزرگ سکو از روزی که خلیج ِهمیشه ماه از لحظه ای که وسط خیابان بدون بنزین دقیقا غروب خوشه ی پروین از ساعتی که کشیدم و خوابید خواهش میکنم قبول کن که آن زور زدن بخاطر بالا بودن ترمز دستی بوده برباده رفته ای بوده که یک روز با گاو مثل امروز برگردی و لبخند خواهش می کنم بخند خوب ِ من بخند امکان ِ اینکه هر دو چیز دیگری مثل نبات شاخ در آورده باشیم هست این گاو وسط دریا چه می کند؟ # خریت کردن لذتی است در پیدایی این که نمی بینی جعبه سیاه نیست که بعدهای روز مبادا با تو سخن بگوید این که می تپد - پنهان- قلب سیاه من آخ! از بس قلب سیاه من آخ! حیرانم و زور می زنم تا دیر نشده روسری ات را بینداز باد و گمان کن کسی ندیده نیست حرف ها حروف نبودند آنروز نه عین و شین و باقی حروف نه عین خر عین خودمان در مجاورت نقطه و بی علفی نفهم بودیم و نطفه بسته شد خواهش میکنم در را باز کن باقی ماجرا با من من خودم خودم را پهن می کنم وسط حیاط زل میزنم به سیبهای گلابت زن دست می کنم توی خاک باغچه و آن مسیر کرم زده را اصلاح میکنم با تیغ آن خون جاری را میریزم روی فرمان گلالت را میگیرم زن و ترمز دستی را می کشم به ریه هایم خواهش میکنم این حرفها بین خودمان نباشد # یادت هست؟ آن سنگ آن صخره ی مصنوعی دقیقا خواهش می کنم یادت بیاید که پریدی و من در یک ثانیه چند نفر شدم و هر نفر از زاویه ای به قدر فهم خود از تو تصویری برداشت کرد کردیم شد هر تصویر یک سال شد هر آرزو یک حسرت شد هر شعر یک آجر روی آجر روی آجر می خواستی چوب کلبه سفید باشد ران رود سفید باشد خودم لای آجرها گاو آهن شدم با روکش ضد زنگ و سایش این را به هر چیزی ساییدم مالیدم ضد همه چیز شدم ضد لذت از همه تلخناک تر وقتی ناتمام از سرخوشی بیرون کشیدم خر˚ غلت زدم در خاک "ولات" کولاک کردیم با گردو خاک نکردیم؟ خواهش می کنم برای لحظه های خریت قبل از پریدن از این سکو به پیوست این دکمه های افتاده را بدوز # بعد گفتم بو بکشم که بماند بوی سینه هات ریه هایم را پر کردم از تو اما حتما فهمیده ای که این ریه ها نصف آن سالها هم نیست تو دوبرابر نشدی من نصف شدم زمان ده برابر شد مالید اما پیش از آنکه در گاو غرقه شوم میل مرا به داشتنت به تمام جهان فوروارد کن دست هر کس نرسید با من خودم مبلم را پهن می کنم وسط به پایین زل میزنم به اشتیاقم در
شبکه شب به سوخته های این خانه ی... سفید و خودم را به عمیق ترین جای نفت می رسانم # خواهش میکنم این روز این راز را به هر ملوانی که سوارت شد و خیز برداشت روی شانه هات به پاها به پایه های این خانه ی روی آب که نصفش را آب خورده ماهی خورده کرم خورده ... بپررررر ! نیکویی وی پرده نیکویی وی است و پدید آمدن وی سبب ناپدیدی وی است و
آشکارا شدن وی سبب پنهان شدن وی است. چنان که آفتاب اگر اندکی پنهان شد، بسیار
آشکار شد و چون سخت پیدا شد، اندر پرده شد. پس روشنی وی پرده ی روشنی وی است.
"قصه زنده بیدار" ابن سینا برای "زنده ی بیدار زندگی ام" که انسانیت را به من آموخت وقتی که عشقت توی دستت هست یعنی
نیست معنای بودن با گلت در اصل بی معنیست وقتی که باران نیست حاشا کن که
باران هست وقتی کسی در می زند باید بگوید کیست آرامشت را با نگاهی می زند بر هم قندیل می بندد دلت، این غار بارانیسیت دیوانه ی دیوانه ی دیوانه اش هستی دیوانه ی دیوانه ی دیوانه ات کم
نیست حیوان اگر باشی جهانی دوستت دارند انسان اگر باشی جهانت رو به ویرانی
ست # چشمان تو فانیست اما راز من باقی لطف تو طولانیست اما عشق من آنی ست دو دیوانه در یک
مکالمه ی خصوصی -
می لرزه پات یا مثِ من ریلکسی؟ می لرزد اما نه مثل تو بیش از تو غنی شده ام از این غنی شده ام از این این این این روابط نامشروعم خلاصه می شود در این حسین عبدالغنی شده ام از این -
یه روز که بارون می اومد تو بارووون / قدم زدم تا وسط خیابووون خیس بود از دو سمت از دو ناحیه از من که عجیب ترین مواردم چه انتظاری می رود جز عجیب؟ -
یا باب الموارد! با چشم دریده به دیدنت آمده ام بروز ایمان آنهم به این شکل که تلو تلو بگذری از این -
مثل "جوجه ی مریضی" از من گردن کج کنی به رییس! رییس بگوید: در هنر جهانی شدن ارزش نیست یا: شاعران کم مصرف در لباس ناراحت شب شعر می سازند رییس حرفهای قشنگ دیگری هم می زند مثلن می گوید: عمه با عین است بی سواد! اما رییس هر چه را بداند نمی داند چه وقتهایی تبخال می زنم -
می خوام سرازیر بشم از دست تو / دوغ و دلستر بزنم مست تو... دست می زنی و تخمه می شکنی از این -
این این این دیگه گـُله -
گفتم بزار بخورم که بدونی با این چیزا سوراخ نمیشم # من نشسته ام به پای تو تو نشسته ای پای فوتبال " آن شب هدهد در آشیان با ایشان بساخت و ایشان هر گونه احوال از وى استخبار مىکردند، بامداد هدهد رخت بربست و عزم رحیل کرد. بومان گفتند: بخشی از داستان هدهد در آشیانه جغدها از شیخ اشراق سهروردی برای سید مهدی موسوی و اینروزهایش در آشیان ادبیات شکسته روی سرم شانه های یک هدهد سرآمد ِ همه ی جغد ها منم لابد گرفتمت در بندر فشردمت در آب نشستمت تا زانو گریستم در خود گریستم غم را در مزارع گندم حواله کردم کردی به بوته های نخود دو واکنش هستیم و دو سمت یک پیکان من "آند"ی در مرگ و تو مانده در "کاتد" دوبار تا دم در رفتنت به من برگشت رمق نداشت دلم با توان منفی هشت↓ به جاده ایی افتاده که شیب غم دارد به محوری مانند مسیر قزوین-رشت به وحشتی در حد ِ سونامی ِ ژاپن به آدمی که شب ادرای اش به تختش نشت... مرا نوشتی اما شبا نه / شد که نشد به هر جهت نرسیدیم رفتن از هم را شکسته شد که نشد قفلهای محکم را رها به طرز عجیبی مرا رها کرده نهاده زخم عمیقی که هیچ مرهم را↓ توان از تو گرفتن به بازوانم نیست زیاد را سر را، سینه را ولی کم را "به fuck رفتن ما روی تخت یکنفره" 1 که می خورم بالش را که می خوری غم را ترا نوشتم اما ترا نه / شد که نشد شماره ات را روی نوشته ام دارم شماره ام را با یک اتود بدون کد↓ نوشته ای که نماند نشانی از پرهات به روز هستی و با زور می پری در مد "اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم" اگر تو ناله کنی به که دیگری قدقد ----------------------------------------------------- "به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره" / سید مهدی موسوی نشانه
آزادي بدست آمده چيست ؟ ديگر از خود شرمسار نبودن (نیچه) پای بند ِ به زندگی بودم
زندگی در خلال راهی که که از آن
می گذشت روباهی پسرم توی صورتم تف کرد دوستم
روی غیرتم لم داد گفت به به چقدر
زیبایی روزگاری که تیره بود از تو
دستهای کبود در جیبت نیست بالاتر
از سیاهی زنگ من خودم را به خواب زد با تو
زد دلش را به آب در دریا تا که
آوازش آشکار کند کرد اما هنوز کم کرده
زیر چشم گلم ورم کرده در دهانم
زد و دهن نگشود زندگی طعمه ای پر از دردست طعمه
در دهان من پوسید روبهک سربه زیر رد شد
رفت وقتی نباشد آسمان یادآورش باشد عادل سالم یکی از غزلسراهای خوب کشور است که از او 11 سال بی خبر بودم . بیشتر از آنچه از او شنیده ایم و خوانده ایم، نشنیده ایم و نخوانده ایم اردیبهشت امسال به جامعه ی ادبی افتخار حضور در فضای مجازی را داده است و این هم وبلاگش و غزلهای صمیمانه اش و... http://www.adelsalem.persianblog.ir مثل پرندگان ِ مهندس پشت میزم پریده ام به ساختن ِ دوباره ات با تکه چوبی از علف و قلمی در هوای نستعلیق در خانه ی تو پنجره ای بیش نبودم و از بس وا - بسته شدم این شدم مادامی که تو دفاع فلسفی می کردی و من فشار مکانیکی می دادم ادامه ی ِ شکلکهای ِ مسخره ی "یاهو"ست زندگی با علم به این بی ربطی و از شر شیطان به تو پناه آوردن ای ماه! من پشت میزم بره ای بودم با خستگی چشمت که سکوت کردن با هیچ نگفتن فرق داشته باشد در حالی که... # پدرم می گفت: اگر دختر چوپان گرفتی دلخور نشو که زنت گاهی بوی پـِهـِن بدهد
اشتباه ِ بیش از دو نفر/ در امامزاده عابد/ ممنوع # عوارض عمده ی مانیا ناشی از آن است که اشیاء آنطور که در واقع هستند، در ذهن بیمار مجسم نمی شوند. دایره المعارف، مدخل "مانیا" (Mania) امام صادق عليهالسلام : براستى كه حق را دولتى است و باطل را دولتى، و هر يك از اين دو، در دولت ديگرى ذليل است. جهت یابی جغرافیایی ام آنقدر ضعیف است که اگر انسان نبودم بدترین مرغ مهاجر می شدم (عطیه قربانی). با همت دوست بزرگوار و شاعرم سید مهدی موسوی یکی از غزلهای من به همراه غزلی از سر کار خانم فاطمه اختصاری در ماهنامه کندو منتشر شده که دیدنش خالی از لطف نیست. جای تقدیر از دوستانی که بی هیچ چشمداشتی به ترویج فرهنگ و ادبیات امروز کمک می کنند. همیشه به این همه انرژی نهفته در شاعران جوان غبطه می خورم. صد افسوس که پیری و کار و زندگی، مجالی برای همپایی این عزیزان برایم نگذاشته است. یک پاره از چهار پاره ی تازه ام : زندگی مثل علف بی مزه است ریشه های علفم در آب است این چه بدبختی خوبی است که من اوج ارضا شدنم در خواب است ------ من کاشف فرمول شعرم دوست شاعری دارم که غنیمت بزرگی است، محمد محمدی با وبلاگ بی کلماتی اش ، جنون ابدی اش ، دغدغه های اجتماعی ملموسش و عریانی زبانش. همینکه گاهی سر میز نهار توی رستوران شرکت ادبیات می خوریم و شعر می نوشیم غنیمت بزرگی است. یک روز به من گفت: شعر ماهیتی دارد اتفاق نیافتاده که شاعر به سمت آن اتفاق متمایل است و من مجبور شدم به این جریان فکر کنم و با انطباق فرمولی علمی-صنعتی با شعر، منجر به کشف فرمول و تعریفی کلی و تازه از ماهیت شعر شدم: ماهیت شعر = احتمال بودگی ِ آنچه اتفاق نیافتاده x پیامد خرابی آنچه اتفاق افتاده سوال1: نظر شما در مورد این تعریف خاص از ماهیت شعر چیست؟ در کشور انگلستان یک شرکت خدمات تلفن همراه از شیوه ای جالب برای دور زدن مخاطب استفاده می کند بدین صورت که در پس زمینه ی موبایل صداهای متفاوتی از موقعیت خیابان و فرودگاه و ... گذاشته است که اگر کسی بخواهد شخص پشت تلفن (مخاطبش: دوست همکار یا همسر) را گول بزند بتواند مثلن بگوید الان در خیابانم و سر و صدای ماشین و بوق و ... را در پس زمینه صدایش قرار دهد تا طرف شک نکند. اما در واقع شما ممکن است در آن لحظه در خیابان نباشید و مثلن در مسجد یا میخانه باشید. سوال 2: آیا می شود در شعر امروز مخاطب را به این سبک دور زد؟ معرفی کتاب پاسکال می گفت :" دیوانگی بشر آنچنان ضروری است که دیوانه نبودن خود شکل دیگری از دیوانگی است." تاریخ جنون میشل فوکو سوال 3: رابطه جنون، شیفتگی، ویرانی، اعتیاد و خمر، درب و داغونی، هرزگی، زندگی لگدمال، روح آزرده، جسم مشوش و بیمار، خودآزاری، چندگانگی شخصیت، روانرنجوری و از این دست با هنر، ادبیات و خاصه شعر چیست؟ (با در نظر گرفتن وضعیت زندگی شاعران حال و کمی قدیمی تر) الف) لازم و ملزوم همند ب) واجب کفایی است ج) ربطی با هم ندارند یا دست کم به مخاطب مربوط نیست د) توضیح بدهید. این پدیده ی نادر ِ سوال و جواب های وبلاگی را که سید مهدی موسوی عزیز بر آن تاکید می کند، شروع جریان خاصی است که می تواند وبلاگها را از این خمودگی ِ "خوب بود- لذت بردم- زیباست" بیرون بیاورد. یک سوال دیگر: سوال4: اینروزها با توجه به جریانهای اخیر سیاسی و بووووووووووق... و اینکه سنگی (بخوانید قلمی) در دست نداریم که به سمت شیطان پرتاب کنیم، بهتر نیست رو در رو بایستیم و فحش بدهیم (بخوانید شعر یا در شعر)؟ در عبرت پادشاهان ( واندر گرانی این روزها) حکایت (گلستان سعدی) آورده اند که نوشین روان عادل را ، در شکارگاهی ،صید کباب کردند و نمک نبود.غلامی به روستا رفت تا نمک آرد. نوشیروان گفت :نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد ،گفتند ازین قدر چه خلل آید .گفت :بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده است ،هرکه آمد برو مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده . اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی برآوردند غلامان او درخت از بیخ به پنج بیضه(تخم مرغ!!) که سلطان ستم روا دارد زنند لشکریانش هزار مرغ بسیخ همینجوری پیش بره تخم مرغ از خود مرغ گرونتر میشه. کتاب تازه و مجموعه شعر جدید دوست خوب و شاعرم داریوش معمار با نام اسطبل- نشر چشمه را مي توانيد از طريق سايت انتشارات چشمه تهيه كنيد. معرفی شاعران غیر اینترنتی شاعران خاموشی را می شناسم که دوستان دور و دیرم هستند و می خواهم نامشان را با ادای احترام برده باشم: بنیامین سربندی -عادل سالم – اسدالله رنجبر فهلیانی – سامر نبی بخش – مهرنوش نیک پسند – محمد باقر حاجیانی – سید محسن حسینی – نصرالله امرایی و... محمد نویری – عقیل تشانی – نجمه زارعی – محمد محمدی - حسن میرزایی و چندین و چند تای دیگر اما شاعران روشن اینروزها و این دور و برها هستند. دوستانی که نامشان از قلم افتاد مرا ببخشند زیرا که ذهن خسته ام بیشتر از این یاری نداد. طعم آن بوسه هات یادم نیست مزه ی شصت پات یادم نیست . . . قهوه ترک توی قبرستان لب گزیدن و افسوس ِ خوردن شاهدی به شهر و ای مبارز ِ بی وطن در این مستطیل مرده به آغوشم بُعد بده تا به جایی برسم که انتخابِ سوژه نباشد سومی از آنهمه آدم چند مرتبه گفتم داستان به مغز می چسبد اینطوری نگفته ایم که تا ابد بماند تا حالا چند تا فحش به گور بابای چند نفر دادی؟ لب گزیدن منافات هیزی است که می خورمش آغوش به معنا میسر نیست از زبانی که تو می نویسی از این همهمه اصل بر برائت است بر هشیاری این شیشه شیشه شیشه ی اصل پنجره یا اتوبوست نه از این مرحله بیرون رفتن تا رسیدن به آسفالت حتمن لب گزیدن دارد رو به او گفتم دکتر ِ من مالزی است دکتر خدا وکیلی از نانو چی می فهمی تو؟ ریز می بینی و یکدفعه سر از گور در می آوری دعا خوانِ پدرت از وحشت جفتک می اندازد - پول این بیچاره رو بده سه شبه سر قبر بابات ختم قرآن کرده ای برادر بی وطنم کو پول؟ کو داستان تا بچسبد به این جریان ابدی مشتاقِ عصبانیت در عرصه های جهانی جنگ است درباره ی جنگ در بندر های عصبانی ... مستیم برو سر اصل مطلب چن وقته میشناسیش؟ به ارواح خاک پدرش راست می گفت راست راست ایستاده و دیدم که رانش همقد باران بود بالای سر ِ دفترم چتری زرد موهاش خلوتی مساوی ِ هر میزی لرزه ای خودش گفت نگاهم نافذ است در هر کافی شابی من هم ترک برداشتم از لب گزیدنش به جناب مالزی– دکتر راه دورم - گفتم از دختران شرکتهای خصوصی برایم بفرست تا میدان دیدشان را و روانشان را احتمالا قدش بلند بود به خدا دستم را بردم تا عوض کنم بند بود نگاهم به خدا از پشت ِحواسم به قهوه ترک نبود لب گزیدن به این شیوه تلاقی ِشرم است و مقدمه وقتی سرما از دهن افتاد توی لابی قبرستان روی جنگ زووووم کردم تا زندانی خودم را اسیر تر کنم با باران اسید و همین دقایق به لحاظ منطقی منحصر به "خودم" مگه نگفتم بی خیالش شو الااااااااااااااغ !؟ به اعتیاد خودم قسم اگر به مرز مطلق چیستی به این چیزهای عجیب توی مخم گور ها یادگاری ارواح و اراذل روی بدنم و به عظمت شیشه شیشه ی بی خیالش می شوم والله بلاهت حد ندارد که به ختمی آستین سیاهی حد متنی که به من میل کند بچسبی میلت بکشد با هر ناموسی در سه بُعد به چه و چه و چه قسم نابودت می کنم آشغال! # پنج شنبه 13 ژانویه 2011 گازرین* اما تو بچرخ پیرامون موضوعی حول چیزی از تو اگر نباشد مکروه است و متناقض با هستی من مسلسل به دوستانم سپرده ام برای پاره کردن این سطرها تو فصل درو بذرت را بکار قسم می خورم آنچه بیرون می آید همان نیست که خاک بلعیده هستی را به هم بریز و از منظر همان چشم شیشه ای دیدنم برایت کافی باشد تا تیر به تخته تخیل نزنم مع ذالک تو بچرخ اسطوره هم که نباشی در نزد من کشاورز زبر دست و ساده ای هستی که با بیل به جنگ ابابیل رفته ای به قصد کـُشت با تو می جنگند فرشتگان دانا مثل یابو به من فحش می دهند و هر از گاهی برای اساتید دمی می تکانند □ در واگفت ِ نام خودت خودت را مجبور کن بفهمی حرکتی روی حرفی بیش نیستی و تا در آنجات چیزی فرو نکنی بویی از طراوت باران نمی شنوی --------------------------------------------- * گازرین: نام حشره ای است در گویش عامیانه جنوب، این حشره گاهی بازیچه کودکان سنگدل و بازیگوش بومی قرار می گیرد بدین گونه که از سر تفنن تکه چوبی را حلقه کرده و در ماتحت آن فرو می کنند و چوبی نازک و بلند از آن حلقه رد کرده و حشره بیچاره حول آن چوب می چرخد آنقدر که از نفس می افتد اما نمی میرد. رفتم از شهر کرد غمگینت / که به من سالهاست یخ
زده بود این بیت سید مهدی موسوی - دوست عزیز و شاعری که
به اندیشه هاش نزدیکم و اغلب درگیرش هستم-
در گیرم کرده است چرا که دوستی شاعر و غمگین و شهرکردی و یخ مسلکی دارم که همه عناصر
پیدا و پنهان این بیت را به عاریت از خدا گرفته، باران پرست است و می خواهد با
خورشید جنوب گرمش کنم برایش کمی نور پست کردم افاقه نکرد/ باران گرفت سقف دلم
ریخت توی شهر. این جریان هم پدیده نادری است در نوع خودش.
من مخابراتم اصلا این روزها همه شاعر شده اند. کافیست یک روز بدقت به حرفهای مردم گوش بدهی مثلن همین چند روز پیش خودم با
چشمهای خودم شنیدیدم که تکنسین مخابرات زنگ آیفن را زد و در جواب صاحب خانه که
پرسید کیه؟ گفت "من مخابراتم" شاعرانه است. یا دختر جوانی در آسانسور بشقاب نیمرو به من تعارف می کند! یا
امروز که می خواستم از چهار راهی در تهران عبور کنم و خواستم فرهنگم را به رخ
تهرانی هایی بکشم که بدون توجه به چراغ عابر پیاده عرض خیابان را طی می کردند. در حدود
10 دقیقه منتظر سبز شدن چراغ عابر ماندم و سبز نشد حدس میزنم خراب بود. همه یا رخداد
شاعرانه اند یا شاعرند. معرفی کتاب مری کلیگز در کتاب "درسنامه نظریه ی ادبی" در فصل پسامدرنیسم می گوید درعصر روشنگری
اعتقاد به این است که زبان "ورا پیدا" است یعنی واژها فقط تجسم افکار یا
اشیا هستند و هیچ کارکردی فراتر از این ندارند. پسامدرنیسم نقد "کلان روایت"
ها و حمایت از "خرده روایت"هاست. خرده روایت ها داستانهایی هستند که به جای مفاهیم فراگیر جهان شمول به فعالیت
های کوچک موضعی و اتفاقات محلی می پردازد و جایی دیگر می گوید هر گونه تلاش برای
ایجاد نظم همیشه مستلزم ایجاد همان اندازه بی نظمی است. و شعر و شعر و دیگر
هیچ
از تو تصویر مات کم دارم خوشنویسم دوات کم دارم شاعر خوشنویس کم داریم متن های سلیس کم داریم مثل ابلیس کفش می لیسیم دست خالی دروغ می پیسیم مشکلی که همیشه مشکل نیست واژه هایی اگر چه خوشگل نیست "محنت و رنج بی سرانجام است"(1) فکر کردن به شعر این روزا مشکلم فهم ارتباطات است فهم مشکل خودش مکافات است روزگارم درست بر عکس است تف به این چیزها که با مکث است تف به این ابرهای بی غیرت تف به اینـ ترنت و مسنجر و چت پر شدم پر پر از لجنزاری که تو در متنهام میزاری تو تو معجون ماست با ماهی گندها میزنی هر ازگاهی تف به این مساحت آشغال تف به این اوج ذوق
این انزال طعم اون بوسه هات یادم نیست مزه شصت پات یادم نیست از تو تصویر مات بسیار است نی ندارم دوات بسیار است مغز خر خورده ای به من می گفت مزه ی چشمهات شیرینه از تو تنها سه چیز جا مانده فندکت روی میز جامانده خنده ات توی دودِ وامانده وَ کمی... نه همین دو تا مانده محتویات کیف آت آشغال دستمال کثیف آت آشغال ابروات مونده بود رو موچین گودی گونه هات هی همچین منتها لحظه هات یادم نیست سرد بودی؟
نه هات؟ یادم نیست مثل خر توی گاو افتادم از تریپت به Love افتادم یحتمل اسب می شوم روزی قایقم زیر ناو افتادم روز اعزام دل به سربازی لعنتی مرز فاو افتادم سوزنم گیر کرده روی غم گاف دادم به واو افتادم لیز خوردم به شکل مسخره ای روی صابون Dove افتادم سعی کردم نگم ولی اینبار مثل بز توی گاو افتادم نیستی در برابرم دیگر اسب خوبم یه بار بگو عر عر (1)مصرعی
از دوست شاعرم :عادل سالم -------------------------------------------------- ساعت 2 نیمه شب تهران - بالاخره بارون اومد - تِک تِک بارون سیزده نمی دانم چرا اینهمه به عدد 13 علاقه دارم. همه
جای زندگی ام هست. از شماره شناسنامه ام گرفته تا پدیده های خاصی که روزهای 13 ام
ماهها برایم اتفاق می افتد تا شماره اتاقم در هتل تا آدرس بلوک خانه ام تا سال
تولدم تا روز ماموریتم تا شماره پروازم تا پلاک خودروام حتا در یکی از شعرهام 13
ثانیه خدا شدم همه چیزم پر از 13 است . به روانکاوی لاکانی مراجعه کردم چیزی
دستگیرم نشد جز اینکه "من"
صرفاً یک توهم و محصول ناخودآگاه است که هیچ ربطی به موضوع نداشت. اما گفتم شاید
من ادم منحوس و شادی هستم که عدد 13 را به "بازی" گرفته ام بی آنکه
اراده ای پشتش باشد. این شعر هم محصول روز سیزدهم است. که واگویه ی آن 70 درصد مسافرانی
است که حین سقوط هواپیما و قبل از برخورد با زمین از ترس می میرند. فاکر 100 با درود به بنیانگذار این همه ابر بهانه بی شرفی است پیچ بی خمی از عصاره ی آب میدانی برای سرکوب مسافران البرز کنار لرزه ای که به اندام پام افتاده
نشسته ای و می گویی
اغتـ شاش هوایی است اوج در ارتفاع کمتر از یک پا
چیز ترسناکی عین خیالت نیست من از فرآیند
خستگی فلز می ترسم بی سواد! چه حماقتی کردم
با تو به اوج رسیدم برای واسازی این
بی نظمی این بی سر و سامانی حدس می زنم هر جای هر
کسی لق باشد پیچ تو سفت است و بو نمی
دهد
به خلبان گفتم صاف تر
بنشین
و این خمیدگی را به "قلم مردانه " ام ربط نده
خندید گفتم دیوانه ی این زبانــمم تحت هر عنوان بی پدری این اشتها باز شدنم در ارتفاع خودش پدیده ی نادری ست و به اندازه کافی مهندسی ام را معکوس می کند در ارتفاع کمتر از یک
پا بی حواس این پنج گانه جرات داری هم خلبان باش هم شاعر # از چه می ترسی؟ مرگ که از ریدن روی تِِِرد میل سخت تر نیست 13/10/89 الحاقیه متاسفانه امروز 19 دیماه 89 و درست 6 روز پس از نوشتن مطالب بالا و این شعر لعنتی هواپیمای مسیر تهران- ارومیه سقوط کرد و 70 نفر از 105 نفر مسافر و خدمه آن جان باختند. یعنی حدود همان 70 درصدی که در بالا گفته بودم. تنها تفاوتش این بود که بویینگ بود نه فوکر100 . چقدر جان باختن در این سر زمین آسان است. میل به همجنس
آلزایمر بنزن
استفراغ سرخ
تریکوتیلومانیــــــــــا
آمونیاک ریه و این سوخته عکسهای یادگاری
سوای اقتدار ملی!
سوغات عسلویه اند
با ادای احترام به جان باختگان صنعت گاز ، نفت و پتروشیمی جنوب خصوصاً حادثه اخیر پتروشیمی
پردیس عسلویه عکسها در ادامه مطلب آمده است سعدی : " گر من سخن درشت نگویم
تو نشنوی " پیش از آنکه بنویسم فکر کردم، فکر کردم که چرای "رخوت در شعر
امروز" به چند چرای دیگر مربوط است؟ چرا وضعیت جامعه چنین است؟ چرا وضعیت
اقتصادی چنین است ؟ چرا وضعیت فرهنگی ؟ چرا تکنولوژی در کشور ما؟ چرا نقد علمی کم
داریم ؟ چرا وضعیت نشر چنین است؟ چرا دولت؟ چرا فقر ؟ چرا اینهمه فحشا ؟ چرا
اینهمه معتاد؟ چرا هوا اینقدر گرم شده ؟ چرا جهان سگ شده ؟ که بقول خانم مریم جعفری
آذرمانی : اینروزها سلیقه اهل هنر هم سگی شده است (این روزها سلیقه اهل هنر سگی
است). چیزی که دستگیر خودم در وهله اول شد وضعیت اسفناک نقد در محافل ادبی است.
خصوصاً نقدهای جوانترها، کم سوادها، نقدهای مغرضانه و نیز نقدهای بی ارزش و کم اثر
گریز به حاشیه یا فرار از متن/ که هیچ پشتوانه فکری وعملی، علمی یا تئوریک ندارند و
بروندادش سرخوردگی یا فروکش کلمه از شاعران و این سکوت مرگبار است که امروز می
بینیم . معتقدم نقدهایی که برخی به آن پافشاری می کنند آنهم نه مستقیماً درباب متن
که در حواشی کم ارزش آن ، چیزی کمتر از خیانتی بزرگ نیست. همچنانکه نیچه در باب
جوانی و نقد می نویسد:"جوان در مخالفت با هر امر جدیدی که نتواند به کل آن
عشق بورزد، در حالتی از اضطرار زندگی می کند و هر بار در عین حال به قدر توان خویش
دست به جنایتی بیهوده می زند.... روزی فرا خواهد رسید که در می یابیم بجای حکمت با
این مخالفت و پرهیزها نفرت از زندگی را به همسایه خود منتقل
ساخته ایم." دوبیتی خمیرش با تنور من نمی ساخت لبش با آب شور من نمی ساخت طلاقش دادم و از چشمم افتاد پدر سگ با شعور من نمی ساخت یک روز این جمله را فی البداهه به یکی از دوستانم گفتم "اندیشه
های من و تو بر خلاف مولوی و افلاطون هیچ تطابقی ندارند" اما متوجه نشد منظورم از افلاطون خودش بود یا من. رباعی یکروز تمام بی تو سر شد با شعر لب های کویر خشک تر شد با شعر تو خوب تر از تمام دنیا بودی با تو که نشد ولی اگر شد با شعر... آخرین نفری بودم که وارد مطب روانپزشکم شدم
آنقدر عصبانی و آشفته بود که در چهره اش داد می زد. می دانستم که پس از یک روز
کامل سر و کله زدن با 17 روانی آدم به چه وضعی دچار می شود. من تنها به او لبخند
زدم و تقاضای تجدید "قرصهای مهربانی ام" را کردم . این قرصها را دوماه پیش برای
بهتر شدن خوابم داده بود. اما اثر دیگری داشت . وقتی دکتر تاثیر قرصها را پرسید
گفتم همسرم گفته فقط مهربان تر شده ای اما خودم فکر می کنم این قرصها شبها گره
روحم را باز می کند تا راحت به همه جا برود. گفتم منی که سالهاست یادم نمی آید
خوابی دیده باشم حالا به محض خوابیدنم و دقیقاً به محض خوابیدنم انواع و اقسام
خواب و کابوس و رویا سراغم می آید. حتا در یک چرت کوتاه هم یک خواب مینی مال می
بینم. گفتم دکتر من هم شاعرم و روح لطیف می خواهم و هم مهندسم و دقت و محاسباتم
ارزش حیاتی برای صنعت دارد. خودت بالانسش کن...
حالا مدتی هست که کتاب صوتی گلستان سعدی کار لالایی مادر و قرص دکتر را
برایم می کند. ایضاً آهنگ ِ! "شاعرتمام شده" مهدی کوچولو نه مهدی بود و نه کوچولو بعد از نمایشگاه کتاب تهران، کتابهای زیادی دستم
رسید(خاصه غزل) که هیچکدامشان آنگونه که باید نبود و البته آنگونه که نباید هم
نبود. پروتاگورس می گوید: "آدمی مقیاس همه چیز است مقیاس اینکه آنچه هست
چگونه هست و مقیاس اینکه آنچه نیست چگونه نیست" با این وجود کتابهای غزل پست
مدرن جناب دکتر سید مهدی موسوی و بچه هایش کم و بیش وقت بیشتری از من گرفت هم در
باب تغزل و تفکر و هم حوزه زبان. وجوه تشابهی با ادبیات پیشرو خارج از مرز دیدم که
به توجیه مولفه های پست مدرنیسم در ذهنم کمک کردند. به سخره گرفتن اشیاء وعناصر
هستی برای تاکید ،تحبیب، تعلیق، تخریب و... مثل
این: گاو موجود نیمه خوشبختی است/جفت دارد،کمی علف دارد / دست سلاخ، چیز براقی
است/ که به این زندگی شرف دارد/ سید مهدی موسوی مثل ریچارد براتیگان در "رویای بابل" :
البته جورابهایم جفت نبودند اما به قدر
کافی شبیه هم بودند و لنگه به لنگه بودنشان را فقط جوراب شناسی با شهرت جهانی می توانست تشخیص دهد...... / اصلا سر در نمی
آورم چرا تیر به ماتحتم خورد. به هر حال یک داستان جنگی مزخرف بود. به مردم که می
گویی ماتحت ات تیر خورده دیگر ترا به چشم یک قهرمان نمی بینند. مثل خودم که : "تا فوق لیسانس متالورژی
گرفتم / به هر چه آهن بود آلرژی گرفتم" ----------------------------------------------------------------------------------------------------------- جایی خواندم که تاثیر زبان در اندیشه ایجاد کلیشه است و نه محدودیت،
گفتم چیزی را که خوانده ام بنویسم. نظریهی زبانشناس معروف آمریکایی، Whorf، در سال ۱۹۴۰ که ادعا میکرد زبانمادری اندیشه را محدود میکند مدتها رایج بود. مثلاً
یک فارسیزبان نمیتواند دنیا را مانند یک عبریزبان درک کند. شما میگویید «چه "تخت" نرمی».
ولی در عبری که "تخت" مونث ست، او هنگام به زبان آوردن کلمهی "تخت"
از ششها تا نوکِ زبان، لذت زنانگی تخت را حس میکند و میگوید «چه "تـخــــت"
نرمی». یا تاثیر آن در معماری هنگامی که در اسپانیایی، "پُل" مذکر ست
با ویژگیهای مردانه، قدرت و صلابت؛ در حالی که در آلمانی، "پُل" مونث است
با ویژگیهای زنانه، زیبایی و لطافت. ولی بعدها مشخص شد که مدرکی برای اثبات این
نظریه نیست، و چنان تصور شد که زبانمادری محدودیتی اینجا نمیکند. ولی تحقیقات
اخیر نشان میدهد که زبانمادری تنها کلیشه هایی برای ذهن و زبان ایجاد میکند، و
نه محدودیت. مفهومی نیست که یک آلمانی قادر به درک آن نباشد ولی یک اسپانیایی
باشد. در پرو زبانی ست که شما نمیتوانید بگویید "حیوانی از اینجا رد شد".
باید دقیقن بگویید "یک حیوان را دیدم که رد شد" یا "رد
پای یک حیوان اینجاست". یعنی مانند یک وکیل باید آنچه را که باعث درک شما شده
ست بیان کنید. و گر نه، دروغگو هستید. یا در استرالیا زبانی ست که به جای راست،
چپ، جلو و عقب، همیشه از شمال، جنوب، شرق و غرب استفاده میشود. اگر تلویزیون سمت
شمالغربی در گوشهای از اتاق باشد و سواری را نشان دهد که به سمتش میآید، میگوید: "سوارکاری از شمالغربی میآید!". به این ترتیب: به جای این که شما مرکز هستی باشید و نسبت به خودتان آدرس دهید، طبیعت
مرکز توجه است. شعری ازسالهای دانشگاه صنعتی اصفهانم (حدود 1381) را لابه لای آنهمه
نوشته ی کهنه شده دیدم، برای دوستانی
که سالهاست مصرانه از من خواسته اند کتاب چاپ کنم و من بدلایلی چنین نکرده ام: و از پسر به نام شاعران بی پدر الو پدر / و از
تمام اهل خانه باز بی خبر الو پدر / سلام می کنم به تو که پشت خط نشسته ای پدر /
که من برای جاده پا... برای عشق سر... الو
پدر/ و دیده اند توی کوچه ها که پرسه میزنم سحر / ولی قبول کن که در به در به هر
گذر الو پدر/ که می رسد به سایه اش نگاه می کند ولی شما؟/ دوباره فکر می کند که من
منم پدر الو پدر / تو مثل من نبوده ای که ... قطع می شود الو شما؟/ - ره ی شما دوباره وصل می شود اگر... الو پدر /
که من اگر کتاب و دفتر و اگر قلم ببین از
این / از این همه فقط یکی یکی بخر بخر الو پدر / به حرفهام گوش می دهی – نمی دهم
شما ؟ منم / به دستهام ترکه میزدی پدر !
ولی ثمر الو پدر / نمی دهد تو از کبودی دلم خبر نداشتی / قسم به حرمتت نه کور بوده
ام نه کر الو پدر / تو منتها اگر مرا کتک نمی زدی بله ببین / ببین که دود می کشم
به سینه سر به سر الو پدر / و مست می شوم کمی تهوع آور است مستی ام / و روبه روم
تابلو که بوق می زند خطر! خطر!/ پیاده رو شلوغ بود و من فقط کمی تماس با/ بدن- تن
ِ زنی عروسکی کلاه به سر الو پدر / تماس برقرار شد ولی بساط نیمه شب به پا- /نبود
تا بیایی و به من... همین قدر الو پدر / تو بی خبر نبوده ای ولی مگر نمی شود که با / - خبر نباشی و به من کسی به من به در
الو پدر /نمی زند دوباره قطع می شود اگر پدر بمیـ.. / -رد و دوباره وصل می کند مرا
ببر الو پدر / کمی پیاده رو ، کمی چروک پالتو، کمی شب و... / دوباره خوابهای بد،
دوباره از کمر... الو پدر / چه ساختی پدر کسی شبیه من چه می شود؟ کلو*/ سیاه و زشت
و بد قواره بوق در به در الو پدر/ مگر بهار سال قبل با تماس آخرم نگفـ /ـته بودم
از شما به استناد این اثر الو پدر / که من بدم می آمد از شما، برادرم ، خودم و از /دو خواهرم ، زنم، دلم ، خودم و هر... و
هر...الو پدر / و هر پدر سگی که عاشقانه
زندگی کند وهر .../ و هر کسی که شاعر است و هر کسی مگر ...الو پدر/ که من ترانه
ساز قصه های مادرم نبوده ام / چرا مرا به جای او نمی زنی به در الو پدر / نزن
برادرم مچاله می شود و خواهرم که گِر/ ـیه
می کند و جیـــــــــــغ می زند پـــــــــــدر پــــدر! الو پدر / و ما همیشه فکر
می کنیم اگر پدر بمیرد و ... / بدون او
کسی دگر نمی کند ضرر...الو پدر / و جمع می شویم و کودکانه گریه می کنیم ما / ترانه
پر، کلاغ پر، غروب پر، تو پر الو پدر / جواب من چه شد ؟ بگو... صدای او چه شد؟ بگو به من / صدای زجرهای زندگی بدون سایه
ی پدر/ الو پدر اگر چه با مداد خسته ام نشسته ام / و سعی میکنم که زیر سایه پدر
تمام بچـ/چـه های های و هوی و هوی و در به در به در الـــــــــــــــو؟ / و قطع
میکنی مرا ، مکالمه تمام شد تو بووو/ ق می
زنی و من الوپدر الو پدر الو پدر .... * کلو: در گویش عامیانه مردم جنوب / دیوانه تجارب عاطفی مقوله ایست که مدتها ذهنم را به خود
مشغول کرده بود که آیا لزوماً برای خلق یک اثر هنری ماندگار نیاز به یک تجربه
عاطفی ِدر ذهن ماندگار هست یا نیست؟ جواب عجیبم را در رمان " گریه آرام"
کنزابورواوئه یافتم :" ... اما این ابهام به تنهایی مانعی برای یک تجربه عاطفی نبود،
تمام پیرمردهایی که خیابان را پر کرده بودند به طریقی با من ارتباط داشتند ....از
سر یاس فریاد کشیدم "من شما را رها کرده ام". این هم شیوه ایست برای التیام شاشیدن روی زخم
از این زاویه __/ خیر سرم عاشقم بودی
گفتی نسل خرافه تمام شده
بعد با آن مهره های مخصوصت پریدی توی جورابم -
- لعنتی! با حجامت هم در نیامدی کجای من پنهانی؟ گفتم اینقدر به من نچسپ از لای جمعیت به من لبخند زدی و ادامه دادی به مکاشفه فردای آنروز عکس لبخند مادر ت را برایم پست می کنی و می نویسی از نسل شاعران بی بدیلم که چه ؟ -
- که از امتحانم رد شدی رد خیر و شر توی سرت هم جهت اند گفتی تجسم کن کردم
تجسم کردم که شانزالیزه هستیم آزادیم که هر گهی
خواستیم بخوریم نخورده رد شدیم از هم تجسم کردم همسرم شده ای و برایم باقله پخته ای نخورده مثل چیزهای دیگر سوختی هر کار کردم نشد هر بار هم زخم تازه تری - لعنتی! -
- اما من اعتقاد دارم اعتقاد من ترا با جمعه های جم مقایسه کردم که به اینجا رسیدم حالا از هر زاویه ای
که خواستی فقط کمی عقبت تر لطفاً مسئله این نیست که من چه کم دارم مسئله این
است که آنچه دارم مرا به این روز انداخته ست/آلبا دسس پدس/ "از طرف او" --------------------------------------------//------------------------------------- دکترم گفته حتمن باید نشانه ای داشته باشد اما نمی دانم چرا وقتی کلاهم را برعکس روی سرم می گذارم کسی متوجه نمی شود بیمارم -----------------------------------------------------------------------------------// و اینکه این روزها آنقدر کتاب خوانده ام و حتا
دوباره خوانی کرده ام کتابهای سالهای پیش را که همه از دستم عصبانی اند. ---------------// گراناز موسوی جایی در شعری در کتاب
"پابرهنه تا صبح " می نویسد : همیشه آنکه بی گدار به آب می
زند / مشقهایش را ته اقیانوس می نویسد ------------------// همه مان یه جورایی داریم ته اقیانوس مشق می
نویسیم. هم اونکه بی گدار و هم اونکه با گدار.ته رویا . ته دیوانگی /دیوانگی در مهربانان بیشتر از همه جای زمین
نمود یافته است و مردم هرگز زیانی سخت از زیان ناشی از دیوانگی مهربانان
ندیده اند/ چنین گفت زرتشت /"نیچه" و البته "رمان از طرف او " آلبا دسس
پدس را به توصیه اسدالله رنجبر دوست دیرینه و شاعرم سال ۸۱ خواندم و امروز به توصیه روانپزشکم دوباره
خواندم : "دیوانه وار در دلم می گفتم آه فرانچسکو!
فرانچسکو! درست همانطور که بقیه می گویند آه خدا! خدا!......" و یک مقاله تکان دهنده خواندم و تکان خوردم. ----------------------------------------------------------------------//------------ "همانطور که فرانچسکو عقیده اش این بود
که زنها با داشتن یک پیراهن نو از زندگی راضی می شوند و با لحنی تلخ ادامه می داد
زنها خواست دیگر ندارند تومازو هر روز به من می گفت چقدر زیبا هستی.... و در
آن اتاق کرایه ای اطراف خود را می نگریستم و بعد همانطور که فرانچسکو خیال می کرد
من پیش خیاط هستم یا در سلمانی نشسته ام تومازو آهسته آهسته دکمه های آن پیراهن نو
را باز می کرد."از طرف او آلبا دسس پدس" توی ِخواب دوچرخه می غلطید روی ِ برف ندیده اسکی شد من که از اولش نفهمیــــــــــدم لحظه ای کِه شکسته شد چی شد؟ چی شد اینکه کسی نفهمید و... چی شد اینکه هنوز غمـــــــگینم وقت خواب گلـــــوله می رقصم توی لول ِ تفنــــــــگ می شینم همچنانکـــــــه نشسته بود افتاد آنقدر کـــــــــه به خـــــاک غلطیدم خــــــاک در من فرو نرفت ومن همه چـی را بجز تو می دیــدم ظاهراً تو گلـــــــــوله ای هستی در رکـــاب ِ تفنگ ِ مردی مســـت هر کجای مســـــیر باشــــی باز یک نفر تـــــوی ِ طالع ِ تــو هست یک نفــــــر که هنوز پاییز است در نگـــــاه ِ خــــودش ولی بیــمار زندگـــــــی مثل دست بی رحمی می زند هــِـی به صـورتش هر بار با خیال خیانت و ... اینها خون جلوی ِ چشامُ می گیره تا میام از لبش فرار کنم دست ِ غیبی دو پامُ می گیره جز غمت عنصــری نبود آنجا جـــــــدول ِ من تــــــویی نه مندلیف اتمـــــــت هم عدد نمی خواهد مـــــن که چسپیده ام به تــــو با تف لـــــذت ِ درکـــــنار ِ تو بودن... خــــــاصه اینکـــــه امید فردامی کــاش من هم پرنده ای بشوم پیش از آنکــــــه بیافتم از بامی چاه ِ من در بهار بی آب است چــــــابهارم هنــــــــوز دور از من در پناه خلیـــــــج مــی خندد مثل کـــــــوهی که با عبور از من- می رسد پشت ِ شهرکی غمگین مـــی رود توی ِ زخم ِ خوش خیمی مــــی شود یک ناهار بی مــورد معده ای کـــــه نداشت آنزیمــــــــی هضم کـــــردم فشنگ را با تو حــض نــکردم اگــر چـــه از حرفت پا به پای رکاب می چرخم تا فــــــرو تر نـَریم در بــــرفت لـــــمس آنچه قشنگ می بینی با کمــــال تأسف آســـــان نیست همه چی را یه جور باید دید شاید این که تو دیده ای آن نیست پـــــــدرت بـی ثمر نمـی مـیرد دخترت بـــــی خــــطر نمـــــی خندد مــــــیوهای درون یخچـــــالت منتهــــا بــــی دلیل مــــــــی گندد کوچه و در نداشت دیـــــوارت همچنان خسته هستم از کارت تا که همراه خوب من بـــاشی اکتفا کن به مــــردِ بیمارت یا اگــــــــــر درد دیگری داری که نمـــــی شد براش فاش کنی مــــی توانی بجاش گل بخری یا کمــــی بیشتر تــــــلاش کنی ناگـهان می زند به سردردت دست بــــرداری و جـدا بشوی پسرت را بگیری و بـــــــکُشی سیــــزده ثانیه خــدا بشـــوی سیزده جمــــــــــله را قلم بزنی ســـــــیزده فــــعل را رقم بـزنی پــــــا ی مفعــــول را قلم بکنی بعـــــد فــــاعل شـوی قدم بزنی آخـــــــــرش هم خودم نفهمیدم چَقـَدرخون و خــــــاک قاطی شد چینی ِ استخوان ِ اندامــــــت لحظه ای که شکسته شد چی شد؟ برای ولایت کونسرخ پاهایت را به گذشته آرام آرام آرام که بر می دا ری سرت می خورد به سینه ی یاغی ِ خشکی که خس خس نکرده پیداست در قفس پدر بوده است عارت می آید بچسبانیش به سینه تاریخ و در توانت نیست نگوییش پدر هشدار داده بود یا خودم را می کشم یا سر به بیابان می گذارم در دلم می گفتم هر چیزی تخم می خواهد برای قد کشیدن مثل هر کاری که برای کردن یادش می افتی نکرده برمی گردی از دست خودت یاغی می شوی یاغی یاغی دره "گله شور"(1) زیر سایه "گِز"(2)های اردی بهشتت وکاری غیر از این می کنی کاری که در "تنگ زیرکال"(3) می کنند تصمیم میگیری تسلیم نشوی اما می شوی تسلیم گلوله ∆ در قبرستان خانوادگی جای خالی پدر را پیرزنی گمنام پر کرده بود که خوشم نیامد حالا پدرم بعد از مرگش چه خاکی توی سرش کند کجا بخوابد که تنها نباشد و اتفاقاتی از این دست که لازم می دانم محکم باشم و جوری بلرزم که برادران کوچکم به شکوهم شک نکنند بگذار اعدامم کنند می خواهم خون نخورده نمیرم بالاخص خون های مسخره اجدادم را که اکثرا جنزده بودند و روز رزم پدرم را انکار کردند وقتی روی تصمیم شهر چشم̊ بسته ایستادند ∆ من عاشق توام ای کبک و می خواهم یاغی ِتو باشم بزنم به سینه ات من هم روی پایم سگْ جانم بخدا که بروم برای انتقام از صخره و عشقبازی با بیابان و می گویم گذشته هیچ کس خوب نیست مخصوصاً اگر کبکی باشی که هزار نسل بعد از تو حیله" دفـَک"(4) را درک نکرده باشد و" سوزنی ِ"(5) دو لول ات "مِچـِکو"(6) باشد پدرت خودش را نکشد و سر به بیابان هم نگذارد با این همه مصیبت من چه می توانم باشم جز سنگ -------------------------------- اصطلاحات بومی (1) نام دره ای در اطراف ولایت کونسرخ از توابع شهر وحدتیه (2) درختی است (3) دره و شکافی است در دامنه کوههای نرگسی واقع دراستان بوشهر (4) دامی پارچه ای با نقشهای رنگین و چند تکه برای فریب کبک که شکارچی ها پشت آن قرار می گیرند و از آن برای جلب توجه و شکار کبک استفاده می کنند. (5) تفنگی است ساچمه ای – باروتی (6) نچکو، تفنگهای قدیمی باروتی که یا نمی چکد یا گاهی می چکد گاهی نمی چکد، شلیک نمی کند.
ما طاقت تيمار دو بيمار نداريم
كليم كاشاني

اى مسکین! این چه بدعتست که تو آوردهاى ، بروز کسى حرکت کند ؟
هدهد گفت این عجب قصهایست، همه حرکات بروز واقع شود. بومان گفتند مگر دیوانهاى ، در روز ظلمانى که آفتاب بر ظلمت برآید کسى چیزى چون بیند؟ گفت بعکس افتاده است شما را ..."
ادامه مطلب
| Design By : nightSelect.com |


