X
تبلیغات
مانیــــــــــــــــــا

مانیــــــــــــــــــا
باغبان پای مرا از دل این خاک درآر / می ورم تا لب دریاچه و برمی گردم
لینک دوستان


بادی وزید و پنجره با باد وحشی شد     وحشت به جان پرده و قاب دلم افتاد

پیغمبری از سقف وارد شد به نفرینم    یک شال زرد از جالباس خوشگلم افتاد

از ذهن درگیرم کتاب بیهقی تف شد      از دوربین عینکم پیژامه می بارید

آن راه راه لعنتی من را به شک انداخت     از هر دو راهی لشکری خودکامه می بارید

انداخت خود را روی فیه و روی مافیه م      انداختم جا را اگر اندازه اش باشد

خوابید اما خارج از عرفی که... جوری که  دروازه بانی خسته از دروازه اش باشد

آن روز روز نحس خوبی بود... نه شب بود   فرداش روز گریه ام بر شانه های مرگ

تخم جن از بالا و پایین روح من را خورد    هفتِ خبیثی بود بی قید و پر از تک برگ

یخهای قطبش کم کم از یخچال می افتاد      تا بی هوا از پنجره آمد سلیمانم

در این شرایط نرم می شد کوه حتا کوه       در این شرایط من چه می کردم که ایمانم...

بنّای خوبی بودم و شب را نما کردم         آجر به آجر دیدنش دشوارتر می شد

خورشید هم همدست این سبک و سیاقم بود     سایه به سایه رفتنش کشدار تر می شد

چوپانِ نی درجیب پشم گله اش رم کرد      سلطان بی چون و چرای کاخ من له شد

پیغمبری در غار من را بود را کشتم       قوچی که من را بود را با شاخ من له شد

هر وقت می خواهم بخوابم زیر آن تاریخ     از سقف می افتد به جانم مارهای هار

دیگر برایم نسخه ای جز شربت معده    دیگر برایم لذتی جز گریه با عطار...

 

درهای شب را قفل کردم تا نیاید باز       مضمون ناب دیگری از زرد از سایه

اذن ذخول از لای در یا سقف یا هرجا      حتا همان نذریِ خوب و نحسِ همسایه


عسلویه / اسفند 92

[ دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 ] [ ] [ عابد اسماعیلی ]
درباره وبلاگ

امکانات وب